تبليغاتX
واژه های یک زن

این راه من بود ...

 

 

... پس اگر تراژدی تمام شد ، واژه های یک زن " باالضروره " تمام می شود .

 

 

             

شنيدم كه چون قوی زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
 
شب مرگ تنها نشيند به موجي
رود گوشه ای دور و تنها بميرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزل ها بميرد

گروهی بر آنند كاين مرغ شيدا
كجا عاشقی كرد، آن جا بميرد

شب مرگ از بيم آن جا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد

من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويی به صحرا بميرد

چو روزی ز آغوش دريا بر آمد
شبی هم در آغوش دريا بميرد

تو دريای من بودی آغوش وا كن
كه مي خواهد اين قوی زيبا بميرد...

 

 



!! نوشته شده توسط ورونیکا | 0:22 | جمعه دهم دی 1389

 

 

فلسفه را زندگی می کنم ...

 

دستانم خالی ست همیشه دقیقا در آن لحظه ای که آماده ی بخشش ام.و ذهن ام که گنجینه ای از واژه هاست وقتی که باید؛زبانم را یاری نمی کند.چه تنهایم می گذارند دستانم وذهن ام.   من کیستم؟! به جز زبانم و ذهنم؟!

و روزهایی فریاد زدم و روزهایی سکوت کردم و همه می دانند و هیچکس نفهمید.

برایم سخت است که به انسانی بگویم : سلام

پس اگر به تو می گویم سلام ، بدان که سختم است.

برایم سخت است،سخت دشوار است که به انسانی بگویم دوستش دارم

پس اگر دوستت دارم آسان است

به تو گفتن که دوستت می دارم ، دشوار است.

با تو زندگی کردن آسان است ؛ از زندگی با تو سخن گفتن دشوار است.

 

پدرم حتا می گوید فکر کردن هم دشوار است. می گوید تو بیش از حد فکر می کنی.

می گوید تو دشواری...

به من بگو پدر تا کجا فکر کنم بس است؟!

من که می خواهم اصلا فکر نکنم.

من که می خواهم اصلا تمام شود.

همه چیز بی اختیار اتفاق می افتد، درست بر پیکر او که همیشه می خواهد دیگر اینبار تمام شود همه چیز.

 

او که می خواهد بگریزد،همیشه در دام است ...

و او که به دام افتاد را یارای گریختنش نیست...

زندگی این است

آری ،

زندگی همین است

و همین خوب است.

و همین سخت دشوار است.

 

 

  

 

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 9:30 | سه شنبه هفتم دی 1389

فروغ فرخزاد

 

 

و نا امیدی اش آنقدر کوچک است

 

که هر شب

 

در ازدحام میکده گم می شود.

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 22:55 | جمعه سوم دی 1389

آهاي ميرزا بنويس ! آيا در تو اين ترجيح وجود ندارد كه از كانت چيزي نفهمي تا اينكه يك احمق جلوه كني ؟!

 

الان بیدار شدم گفتم کانت بخونم.جزوه که ندارم همیشه ی خدا . ضبط شده ی کلاس رو یکی بهم داد حالا گذاشتم میبینم همه حرف میزنن الا جناب کانت (دکتر طالب زاده !!! ).گاهی صدای کلاغ ، كولر كلاس اول مهر كه به اندازه ي يك كارخانه ي كولرسازي صدا داشت،تراشكاري و كنده كاري و حفاري در بيرون كلاس كه از اولين سالي كه من اومدم اينجا هميشه بوده و اگه همين همت رو ميذاشتن تا الان يه دانشگاه ديگه ساخته بودن (جالب اينجاست كه دانشكده همون دانشكده ست و هيچ وقت تغييري نمي كنه ) اگر هم تغييري بكنه خيلي احمقانه و مايه ي دردسره ! مثل اينكه قبلا يك دستشويي براي خواهران !!!!!!!!!! و يكي ديگر براي برادران !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در هر طبقه بود و چند ماهي كندن و كوبيدن و آخر به تفكيك جنسيتي در دستشويي طبقه ها منجر شد كه معلوم هم نشد اينها اصلا راجع به كاري كه كرده اند ده دقيقه هم فكر كرده اند يا نه . نتيجه اش اين شد كه آقاي ايكسيون كه كلا در جهان ديگري قدم برميدارد يكبار با بي توجهي و طبق عادت مالوف در دستشويي را باز ميكند و با آن هيبت باورنكردني داخل ميشود و ناگهان با صداي جيغ و داد چند دختر به خود مي آيد !!!  و الفرار !

نه مثل اينكه ميشه يه جوري صداي دكتر طالب زاده رو هم شنيد: کانت که فیلسوف نیست(اصلا كانت آدم نيست) ، كانت يعني خود عقل ...!

 

چقدر تو از اين توي حاشيه ها قدم زدن خوشت مياد !!و از اينكه معلوم نيست داري چه قله اي را فتح مي كني؟!و از اينكه صداي استاد را كه به هزار زبان دارد به تو ميگويد :خفه شو نمي شنوي و اصلا توهيني كه به تو و امثال تو ميشود را نمي فمهي و حالا هم اينها را انكار خواهي كرد حتما . و از اينكه دوس داري توي اين كلاسهاي پرجمعيت فلسفه سوالهاي مزخرف بپرسي تا به بدترين نحوي كه مي تواني ابراز وجود كني ! و حد وقت خودت رونمي داني و از آن فراتر ميروي و وقتي آدم از حد حق خودش توي هر چيزي فراتر ميره به اين معنيه كه داره حق ديگري رو زائل ميكنه!تو از اين حرف ها چيزي نمي فهمي اگر ميفهميدي تاكنون فهميده بودي.تقصير تو نيست.از كودكي لابد عادت كرده اي كه اينگونه باشي.پس پيشنهاد من به تو اين است كه به همين مسير ادامه دهي تا بتواني مدرك تحصيلي ات را با معدل بالايي بگيري ، چون كار ديگري از دستت برنمي آيد ، چون از فلسفه فاصله زيادي داري ؛ آنقدر كه نمي تواني حتا يك فيلسوف نادان باشي !    


من ترجيح ميدهم كه فعلا از خوندنش منصرف بشم(احتمالا اگه وبلاگ تراژدي رو بگردم كانت رو راحتتر مي فهمم) و ترانه ي درخت ابي رو گوش كنم بهتر است.كه هرچقدر تو مسير جاده يا مترو يا اتوبوس يا بعد از كلاس تو دانشگاه يا تو حموم يا از ماهواره يا ... ميشنوم ازش خسته نميشم.به ميلاد هم گفتم اگه دوسم داري بايد منو ببري كنسرت ابي و اونم وعده داده كه ميبره  و خوب اون هرچي به من ميگه راسته .

بهش گفتم اگه بميرم و كنسرت ابي نرفته باشم و جيغ و داد نكرده باشم به مرگ جاهلي مُردم!!

 

توي تنهايي يك دشت بزرگ
كه مثل غربت شب بي انتهاست
يه درخت تن سياه سربلند
آخرين درخت سبز سرپاست
رو تنش زخمه ولي زخم تبر
نه يه قلب تير خورده نه يه اسم
شاخه هاش پر از پر پرنده هاست
كندوي پاك دخيل و طلسم
چه پرنده ها كه تو جاده كوچ
مهمون سفره ي سبز اون شدن
چه مسافرا كه زير چتر اون به تن خستگيشون تبر زدن
تا يه روز تو اومدي بي خستگي
با يه خورجين قديميه قشنگ
با تو نه سبزه نه آينه بود نه آب
يه تبر بود با تو با اهرم سنگ

اون درخت سربلند پرغرور كه سرش داره به خورشيد ميرسه منم منم
اون درخت تن سپرده به تبر كه واسه پرنده ها دلواپسه منم منم

من صداي سبز خاك سربي ام
صدايي كه خنجرش رو بخداست
صدايي كه تو ي بهت شب دشت
نعره اي نيست ولي اوج يك صداست
رقص دست نرمت اي تبر بدست
با هجوم تبر گشنه و سخت
آخرين تصوير تلخ بودنه
توي ذهن سبز آخرين درخت
حالا تو شمارش ثانيه هام
كوبه هاي بي امونه تبره
تبري كه دشمنه هميشه ي
اين درخت محكم و تناوره

من به فكر خستگي هاي پر پرنده هام
تو بزن، تبر بزن
من به فكر غربت مسافرام
آخرين ضربه رو محكمتر بزن
 
 
 
                              
 
 
 
 
 
 
!! نوشته شده توسط ورونیکا | 10:22 | جمعه بیست و ششم آذر 1389

 

 

                             

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 14:10 | شنبه بیستم آذر 1389

بچه ی هفت ساله هم می فهمد. تو نمی فهمی.

 

                                                    

      

 همان که اگر مرد بودم قطعا " او " میشدم یک شب نوشت :

 زندگی انسان چیزی نیست جز نزاعی برای وجود علی رغم یقین به

شکست...

                    

               

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 21:3 | چهارشنبه هفدهم آذر 1389

کلاس ما فقط یک شاگرد تنبل دارد که سر درس فلسفه علم به جای مشق سرمشق های غلط می نویسد...

                                                                                                                                                                                                                               

 

نباید اعتماد کنم   هرگز                               

تنفر من حقیقی نیست

بعید نیست که همین فردا صبح

با قار قار کلاغی سفید بیدار شوم

دنیا مرا مسخره کند

قویی سیاه هم از ته دل به جدی بودن من بخندد !

و خورشید هرگز غروب نمی کند دیگر

و من هرگز نبوده ام

                           

اصلا چیزی به این عنوان که من نوشته ام نوشته نشده

اصلا آنچه که تو داری می خوانی

خوانده نشده

و تمام این چیزی که دارد می گذرد ، یعنی " زنده گی "

اصلا " زندگی " نشده

من خودم دیدم او را که داشت پنهانی و به خیال خودش زیرکانه

کتاب های کتابخانه اش را می سوزاند

در آتش شومینه

و شومینه ، شومینه را می سوزاند

من تا با چشم خود چیزی را نبینم نمی گویم که !

او داشت نامه هایش را

لا به لای یک پارچه ی سفید که کفن مادرش بود می پیچید

یک نفر باور کند خوب

او داشت عرق می خورد

او داشت میمرد

                                    

به خدا راست می گویم

اگر وجود داشته باشد او ؛

 

قسم می خورم.

 

 

 

                                                                 

 

 

 شوخی نکن با من شادی

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 20:15 | دوشنبه هشتم آذر 1389

paulo coelho

 

                                        

 

روزي در خيابان                 در شهر

پيرمردي را ديدم          نشسته بر زمين       كاسه ي گدايي در پيش ، ويولوني در دست

رهگذران باز مي ماندند تا بشنوند ،   

 پيرمرد سكه ها را مي پذيرفت و سپاس مي گفت 

 و آهنگي سر مي داد     و داستاني مي سرود

كه كمابيش چنين بود :

من ده هزار سال پيش بدنيا آمدم   

 و در اين دنيا هيچ چيز نيست       كه قبلا نشناخته باشم.

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 21:51 | یکشنبه هفتم آذر 1389

در باب عبث بودن وجود / شوپنهاور

 

                                                                

 

   آنجا که وجود عاری از درد باشد وقفه ای در کار حاصل آمده ، که در هر حال با کسالت همراه است ، و آن هم به نوبه ی خود با بروز خواستها و حوائج تازه پایان می یابد.این مسئله حقیقتی ست که حتا در مورد حیوانات باهوش نیز صدق می کند ،زیرا که زندگی به خودی خود ارزشی حقیقی و ذاتی ندارد ، و فقط دست و پا زدنی است در مغاک حوائج و پندار.به محض این که حوائج و میغ فریب ها پس می روند ، به بی حاصلی مطلق و پوچی هستی پی می بریم.

هنگامی که به سرتاسر جهان نگریسته و در آن تامل شود ، و به ویژه در زندگی مضحک و زود گذر بشری ، یعنی آن گونه که نسلهای بشر به سرعت باد از پس یکدیگر می آیند و می روند ، اگر در جزئیات زندگی مداقه شود ، آه ، زندگی چه نمایش خنده آوری جلوه خواهد کرد!

زندگی چون قطره ای آب در زیر میکروسکوپ چهره می کند ، یا چون در هم لولیدن کپه ای کرم بی مقدار که حتا به چشم نمی آیند. مشاهده ی جنبش کرمها و کشمکش شان با یکدیگر در چونان فضای کوچکی ما را سرگرم می کند ، و البته در قلمرو ناچیز زندگی اوضاع بهتر از این نیست - خروشی پرحرارت و عظیم ، و در عین حال مضحک.

نه ، هرگز هیچ انسانی خشنودی و خوشحالی مطلق را لمس نکرده است ،

اگر کرده بود ، آن شادی دیوانه اش می ساخت .

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 11:16 | پنجشنبه چهارم آذر 1389

 

 

تهدید به تحریم می کنند و بعد تقدیر می کنند .

 

چه صادقانه ماهیت خود را تایید می کنند !

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 23:6 | دوشنبه یکم آذر 1389

 

 

ایده ی گربه   و

 

سنگسار شیطان !

 

 

 

اینها هیچ ربطی به هم ندارند .

 

 

یادم رفت در آن نوشته ی قبل بنویسم که :

او نه تنها فیلسوف بود

بلکه تنها گربه ی اشرافی بود که کثیف هم بود و خودش به آشپزخانه می رفت و یک نفر هم یکبار قسم می خورد که دیده او چگونه یک تکه مرغ سوخاری را به دندان می کشیده است !

اصلا من و یک نفر دیگر در آن آکادمی که هست ولی وجود ندارد ؛ به این رسیدیم که او ایده ی گربه است و حتا آن پیشی پشمالوی صد کیلویی و لش حیاط خلوت که همه بازیچه اش می شوند تنها سایه ای ناچیز از اوست !

 

امان از این خیال پردازی ها...

یک کلاس عمومی دارم که استادش عاشقانه و احساسی تدریس می کند.از این آدمها که بزرگترین تراژدی دنیا را عاشورا می دانند.  به ما می گفت دعای عرفه خیلی خوب است و اگر می خواهید شرکت کنید من یکجای خوب سراغ دارم و شروع کرد به آدرس دادن که مترو دروازه دولت پیاده بشید و دوباره فلان جا سوار بشید و بعد هفت خوان دیگر رو رد کنید تا برسید یه بهشتی که مردم همینطوری رو آسفالت خیابون و لب جوب(جوی آبهای روان)نشستن و دارن می کوبن تو سرشون و میگن :خدایا منو ببخش! تازه از آنجا که در بهشت همه عربی صحبت می کنند این جمله را هم به زبان ما نمی گویند و ما ترجمه اش کرده ایم !

آخرش هم گفت :حالا اگه هم اون حاجی یه حرف سیاسی چیزی احیانا(و منظورش از احیانا،قطعا بود)زد،شما دکمه ی del   رو بزنید و توجه نکنید.

می خواستم بگم استاد شما بگید اون دکمه کجای حاجیه تا ما داوطلبانه اینکارو بکنیم!

حالا بگذریم.من می خواستم حرف جدی تری را بگویم.

یکبار داشت از مناسک حج می گفت و برای من هم جالب بود چون خیلی دوست دارم به کعبه بروم و قبل از خدا به آدمها نگاه کنم.

فراوان سخن گفت و در پایان رسید به سنگسار شیطان !

تمام وجودم لرزید ، سرم را به روی میز گذاشتم و تا می توانستم از کلاس فاصله گرفتم.گوشم از صدای سنگ زدن پر بود؛و حس میکردم جیب های لباسم سنگین شده است و من به زمین خم می شوم.در آنها پر از سنگ بود.

و من ستون های سفیدی را دیدم و پهنه ای وسیع که پر از مرد بود و زنهای اندکی! من هم بودم.

انسانها آنجا خیلی هولناک تر از اینی که می بینیم بودند.

و به خود سنگ می زدند. به پیشانی خود.

و من به خود سنگ می زدم. به پیشانی خود.

ستون نبودم من...

شیطان بودم.

 

 

و هنوز هم خدا را دوست دارم.

 

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 18:33 | شنبه بیست و نهم آبان 1389

میرزا بنویس

 

 

آنها به طرز احمقانه و دردناکی می پرسند

و به طرز احمقانه تری می نویسند!

 

 

دلم برای هیچکس نمی سوزد.

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 9:43 | سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389

 

 

                                              

 

 

 

قصد کردم  چیزی بنویسم درباره ی فلسفه ی ورزش کردن خودم! و این البته سخته و نمی تونم راحت باشم.

و نوشتنش هم جالب نیست.در هر حال می نویسم.

دو سال پیاپی شاید قبل از دانشگاه بود که کوهنوردی رو خیلی جدی دنبال کردم و به عضویت یک گروه کوهنوردی در اومدم که جو خیلی مناسبی برام داشت و با اونها به خیلی کوهنوردی های چند روزه به بعضی مناطق دورتر ایران رفتیم و جاهایی که ندیده بودم.و در اثنای این سفرها به اهمیت مکانی که انسان توش قرار داره پی بردم.

برای دیدن یک غار عجیب و رویایی و فلسفی و باستانی به نام غار کرفتو به مکانی رفتیم که جز ما انسانی یافت نمی شد و شب بود و فضایش طوری بود که من تا یک روز نمی توانستم آرامش داشته باشم!و آنجا آسمان را انگار داشتی از پشت تلسکوپ میدیدی.بس که تا قعر آسمان پیدا بود!

گفتم که نمی توانم راجع به ورزش بنویسم.من اصلا دنیایم جای دیگریست.

مدت خیلی طولانی تری قبل و بعد و همزمان با آن ورزش های هوازی و ایروبیک از آن جهت که بیشتر ذهنی بودند و به آن واسطه من به جسمم هم تحرکی میدادم و با یک تیر دو نشان میزدم و اصلا جز آن دو ، نشان دیگری هم مگر بود؟!

و برای آنکه کنکور داشتم و نصف روز در پیش دانشگاهی لعنتی بودم(آن مدرسه روبرویش یک مسجد بود که هر چند روز یکبار یک نفر آدمیزاد میمرد و ما سر کلاس جامعه شناسی و عروض و قافیه می بایست قرآن گوش می دادیم)من به ایروبیک شبانه می رفتم و موقع برگشتن به خانه هم انقدر دیر بود که همیشه منتظر بودم یکی از راه برسد و مرا بدزدد یا فقط فکر دزدیدن من به سرش بخورد.که البته عاقبت  هیچکس مرا ندزدید!

یادم هست یکبار برای اینکه مربی من که شخصیت عجیبی داشت و من هم خیلی با او صمیمی بودم و بهش کتاب می دادم و حالا هم به طرز خیلی مشکوکی معدوم شده از من خواست در مسابقات خصوصی شرکت کنیم و من چند ماه کار کردم و آماده شدم و بعد هم برای اینکه داور و غیره و ... را تحت تاثیر قرار دهیم من طبق آن قاعده که عقل مردم در چشمشان است گفتم :باید روی لباسها و آرایشمان کار کنیم.و تا لاک و گل سرهایمان را هم ست کردم.نهایتا هم برنده ما بودیم.ولی اتفاق خاصی نیفتاد.برای من که صرفا یک جنگ شخصی بود!!

و من به طرز احمقانه ای با زندگی ام بازی کردم چرا که وقتی من داشتم در آن سالن کذایی با " لبخندی بی معنی " می رقصیدم و خوشحال بودم همکلاسی هایم داشتند در مدرسه امتحان ترم آخر پیش دانشگاهی می دادند.غیبت در دو امتحان را نمی شد اصلا به هیچ طریقی درست کرد.اما من اونم درستش کردم.

حالا یکی دو سالی بود که اصلا قید هر ورزش و خوشی بالا پایین پریدنی  رو زده بودم و حقیقتا ورزش به یک وضعیت معین ذهنی و بدنی وابسته اس.

به علاوه عقاید میلاد هم مرا دلسرد کرد که می گفت:ورزش یک امر بی فایده ست و من به ورزش ذهنی معتقدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(این علامت ها برای اینه که صرفا حق مطلب ادا بشه)و اون میگه بدن نابود میشه و این آثار ذهنه که باقی  می مونه!(فکر کنم با اینحساب فقط شطرنج رو به عنوان ورزش حقیقی به رسمیت بشناسه!)

مدتی هم که رقص می رفتم دچار این مشکل فلسفی شدم که : که چی؟!!! که چی بشه؟!!!

وبنابراین دیگه نرفتم.

 

حالا دوباره شروع کردم خیلی هم خوبه و موقع تمرین به هر چیزی می خندم.دیروز وقتی خودم رو اونجا وزن کردم و در كمال تعجب همه ي اونايي كه اونجا بودن، من ۴۵ كيلو بيشتر نبودم.علت ناباوري اونها اين بودكه همه چاق بودندو به انگيزه ي لاغري ورزش مي كردند و هيچ دليل ديگري براي عملشان نداشتند.كه به نظرم اين درست نيست. و مربي به من گفت يكسري تكنيك هاي بدن سازي هست كه چاق مي كنه.و خودم بهت يادميدم.(توي دلم  گفتم : مي دونم كه فقط از روي حسودي ميخواي اين كارو بكني ) و بلند گفتم : مرسي عزيزم ؛ بيشتر از اين وقت ندارم.

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 9:0 | پنجشنبه بیستم آبان 1389

 

                                                               

 

گربه ی کثیف آشپزخانه ، دوست داشت فلسفه یادمان دهد !

                          

                                                              

 

                                                      گربه ی بد !

                                         گربه ی خوبی بود!

 

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 15:3 | دوشنبه هفدهم آبان 1389

س.هراتی

 

قلب تو ای پستو نشین حقیر

قلب تو مثل سکه های زمان طاغوت است

یک روی آن به عکس شاه مزین است

و روی دیگر آن عکس یک شغال

تو تلفیقی از شاه و شغالی

این سکه دیگر رایج نیست

و آخرین مهلتش پریروز بود.

 


پ.ن: مطمئن نیستم که مال خودش باشه

پ.ن: و  اگه بود به درک که اون چیکاره بود!من از این کلمه ها خوشم میاد.

پ.ن: خدا آنجایی ست که به او اجازه ی ورود دهند.

پ.ن :برای من مهم نیست که تو نمی فهمی.

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 9:54 | پنجشنبه سیزدهم آبان 1389

 

 

نه ! قبول ندارم

من انسان گناهکاری نیستم...

هرگز نبوده ام...

                              

                                            

 

هوا ابری ست                 و این جمله تکراری ست

هوا خوب است   چون ابری ست

و چون ابری ست خوب است

و چون من دوست دارم که هوا ابری باشد پس خوب است

و هوای آفتابی هم بد نیست!

                        

 

و آخرش یک روز            این روز های ابری کار خودشان را می کنند

و آخرش یک روز ، من                در روزهای ابری خواهم مرُد

و آخرش خیلی خوبتر از آنچه فکر می کنی " تمام می شوم "

 

                

 

     هیچکس نباید نگران هیچ چیز باشد

به آن خاطر که :

 

من تمام رنج های دنیا را نگران  کرده ام.

 

صبر كن :

بوي خون دل نمي آيد همي ؟!

 

گاهي به مشامت نمي خورد چيزي كه آزارت دهد؟!

روحت را...

 شكنجه ات مي كند

تو را كه خود ، شكنجه گري.

 

                                     

 

بيست و سه شبا نه روز بي رحم                            

 غريبانه

جام شوكران سر كشيدم و

جان ندادم

چرا كه شوكران ،

خود

 از زهره ي جان من آغاز مي شود.

 

                                            

 

بيست و سه شبانه روز بس ام بود

براي نوشتن آن كتاب مقدسي

كه زنده گي جنون آميز يك زن بود.

زني كه هميشه مي خندد

و وقتي هم كه گريه مي كند مي خندد

حتا وقتي كه جنايت هاي عقل را هم مي ديد ؛ مي خنديد.

وحتا وقتي كه فهميد هيچ راهي وجود ندارد ديگر

و حتا آن هنگام كه جام شوكران را سر كشيد

و حتا آن هنگام كه فهميد " بايد " زنده گي كند

و حتا آن هنگام كه " مرگ " را در سرنگ كوچك سفيدي ريخت

چرا كه او التماس مي كرد

و به بازوي سرخ برادرش...

آه...

 

 

 

آه ! ورونيكا...

بس است ديگر

تمام كن اين شكنجه را.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 21:31 | دوشنبه دهم آبان 1389

 

                         دانشکده ی ادبیات

 

             

 

من از اینجا می ترسم.از این دانشکده.

نه غروب ها که صبح های زودش هم هراس آور است.و مثل دختران ساده عاشقش شده ام.

آه...چقدر از وابستگی هایی که ناگزیر پیش می آید دلم می لرزد.

چقدر واژه ی " نمی توانم " واقعیت دارد.

چقدر فلسفه خوب است.و من چقدر دوست دارم که بدتر نشوم.

این سکوها که روی آن می نشینم،وقفه های خطرناکی ست.

آتشفشانی ست که می دانم،

لحظه ای خواهد رسید که فریادش،قلب مرا آب می کند.

چقدر روی دهانه ی آتشفشان نشستن حماقت است !

بلاهت است !

چقدر " ناآگاهی " نشاط آور است.

و چرا دانستن،غربت به همراه دارد ؟!

چرا من هرگز نباید بفهمم که چه کار کنم خوب است ؟

که چه کار کنم انسان خوبی هستم ؟

چقدر دوندگی در جایی که می دانی " مقصد " سالهاست که طی شده و   طواف شده و تمام شده خسته کننده است !

چقدر امید ، وقتی که " واقعیت یأس " وجود دارد، واژه ی کم ارزشی ست !

فریبکاری ناشیانه ای ست...

دروغی که به خود می گوییم...

و بی درنگ باورش می کنیم.

و چرا من وقتی که می نویسم ، اصلا دقیقا فکر نمی کنم ؟!

هرگز آنطور ننوشته ام...

دیگر دوست ندارم هیچکس.....................

نه...نمیدانم

من از واژه های دیگر و همیشه و هیچ و هرگز بدم می آید

کلماتی که حقیقت ندارند

و اگر داشته باشند

وقیح ترین کلمات هستند !

من از این دانشکده ی فلسفه حرف می زنم.جایی که آدم را وادار می کند این چیزها را بنویسد!!

و جایی که هرگز نفهمیده ام مکان خوبی ست یا بد؟

آدمهایش آدمهای خوبی هستند یا بد؟

می دانم من :

هوایش هوای مسمومی ست!

با آن حیاط خلوت های مصنوعی!

ولی

اما

قطعا

من

تنها و تنها ، در این هوا می توانم نفس بکشم.

 

آنجا

آن بیرون

میدان انقلاب

مرگ من است !

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 11:0 | پنجشنبه ششم آبان 1389

 

      تمام رنج انسان

 

                                            

 

تمام رنج انسان از آن است که نمی داند چه می خواهد و در جستجوی چیست و برای همین است که رنج آورترین سوال ممکن پیدا می شود : چرا ؟

" غربت " آغاز می شود.همان چیزی که سرآغاز تنهایی های درمان ناپذیر است.

ازتمام اینها بدتر اینکه : چاره ای نیست.

زمانهایی هست که انسان به تمام وضع خود ، آگاه میشود.

زمانهایی که انسان سکوت میکند.

زمانهایی که هیچ چیز قادر به انجام هیچ چیز دیگری نیست.

و هر کس و هر چیز باید در درد خود بمیرد.

آن روز هزاران سال است که رسیده

و هزاران سال را خواهان بود تا فهمیده شود

اکنون " آن " فهمیده شد.

 

وقتی که دیگر خیلی دیر است!

 

                          

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 22:40 | دوشنبه سوم آبان 1389

در هوای هذیان های حزن آمیز و هق هق آلود یک شب بی حیرت و درک والای حواس پس از خوردن آخرین قرص

 

 

اينبار، ديگر من " فقط كمي كنجكاو " نبودم !

 

اينبار، ديگر من" فقط كمي كنجكاو" نبودم ،بلكه آن تصميم ِ يك عقل بود كه نسبت به برخي واقعيات معقولش وسواس شديدي پيدا كرده و آنچنان كه او را وادار مي كند دست به كارهايي بزند كه بيش ترين آسيب ها را به نفس و جسمش وارد مي كند. و چگونه است كه آن را " آسيب " يا " ضربه " مي نامد و حال آنكه بر خود جايز مي داند آن را؟!

قطعا چون فكر مي كند اكنون زمان ضربه خوردن است.ضربه زدن و بلافاصله ضربه خوردن!

نه...هنوز از آنچه در پي اش هستم چيزي نمي دانم...من كماكان در آستانه ي "خواست" خود با چشم هاي منتظر و با دلي كه از يأس و اميد بهره ي برابري دارد ايستاده ام.

ترامادول آيا يك آسيب است؟!!

چند روز است كه به ميلاد نگاه مي كنم و باورم نمي شود...باورم نمي شود كه او همسر من است و "همسر من است"يعني چه؟

براي من اين وا‍ژه معناي وسيعي دارد.

من اين مالكيت(يا حس مالكيت)كه ما نسبت بهم داريم را ستايش مي كنم ،

و مدتهاست كه احساسات ناب ِ اينچنين ِ خود را پرستش مي كنم. و اينگونه بود كه از خدا (آن بتي كه برايم ساخته بودند و خويشتن نيز با كمال ميل پذيرفته بودم ) بي نياز شدم.

بت قشنگي بود.بزرگ بود و دست هاي مهرباني داشت.

و هميشه مي دانست كه چه كاركنم بهتر است!!و چه بپوشم و چه بخورم و چطور نگاه كنم.

شايد خيلي بد بودم لحظه اي كه تصميم گرفتم او را بشكنم.و چنين كردم.

هنوز خرده ها و شكسته هاي او ، روي زمين در اتاقم است.

و گاهي وقتي كه آنجا مي روم ساعتها مي نشينم و به آنها نگاه ميكنم.

 

يكبارخواستم تا آنها راجمع كنم اما منصرف شدم آن بار و بارهاي ديگر هم :

 

شايد روزي برگردم ، شايد روزي پشيمان شوم.

 

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 23:6 | شنبه یکم آبان 1389

مهسا وحدت

                       

                        

 

 

 

 

 

 

                                           

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 10:10 | پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389

 

برای او که روزی برادرم بود

ترانه ی غمگین امیدواری های یأس آورم بود

برای او که هیچکس نمی شناسدش

حتا فلسفه او را نمی شناسد

شعر او را نمی شناسد

تاریخ او را نمی شناسد

او در این جهان گم شده است

و هیچکس ، هرگز ، او را پیدا نخواهد کرد.

برای او می نویسم و درد می کشم

برای او که خدا هم حتا

 از کنار رنج او ،بی هیچ احساس خدایی ، عبورکرد

و خود را به ندیدن زد.

محمد به خواب ( نه ! به خاک رفت.)

برای همیشگی

چرا که خدا گناهکار بود

و من خدایی دیگر برگزیدم ( نه ! خدایی دیگر مرا برگزید.)

و پس از آن "واقعیت"  الهه ی زشت رنج ها و شادی های من شد!

                                   

                                               

 

من باور نداشتم آن روزها         اما

از آن هنگام که رنج تو را دیدم...

من رنج را دیدم

و یقین کردم:

جهان واقعیت دارد.

 

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 10:0 | سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389

ن.رحمانی

                                      

                                                          

 

من از تعهد شمشیر وقلب بیزارم.

 


نه از وقاحت تیغ برهنه‌ی تهمت .


نه از شماتت نفرت.

 

 


 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 23:32 | شنبه بیست و چهارم مهر 1389

با چشم ها/از مرثیه های خاک-احمد شاملو

 

 

 

با چشمها                                                                                                                        

ز حيرت اين صبح نا به جای
خشکيده بر دريچه ی خورشيد چارطاق
بر تارک سپيده ی اين روز پا به زای،

دستان بسته ام را
آزاد کردم از
زنجيرهای خواب.

فرياد برکشيدم:
“- اينک
چراغ معجزه
مردم!

تشخيص نيم شب را از فجر
در چشم های کوردلی تان
سوئی به جای اگر
مانده ست آنقدر،
تا
از
کيسه تان نرفته، تماشا کنيد خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را!

با گوش های ناشنوائی تان
اين طرفه بشنويد:
در نيم پرده ی شب
آواز آفتاب را!”

“ديديم!
(گفتند خلق نيمی)
“پرواز روشنش را. آری!
نيمی به شادی از دل
فرياد بر کشيدند:
با گوش جان شنيديم”
آواز روشنش را!”

باری
من با دهان حيرت گفتم:
“ای ياوه
ياوه
ياوه،
خلائق!
مستيد و منگ؟
يا به تظاهر
تزوير می کنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگی
ور تائبيد و پاک و مسلمان،
نماز را
از چاوشان نيامده بانگی!”

هر گاو گند چاله دهانی
آتشفشان روشن خشمی شد:
“اين گول بين، که روشنی آفتاب را
از ما دليل می طلبد”
توفان خنده ها…

“- خورشيد را گذاشته،
می خواهد
با اتکا به ساعت شماطه دار خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نيمه نيز بر نگذشته ست.”
توفان خنده ها…

من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چيزی نظير آتش در جانم
پيچيد.
سرتاسر وجود مرا
گوئی
چيزی به هم فشرد
تا قطره ئی به تفتگی خورشيد
جوشيد از دو چشمم.

از تلخی تمامی درياها
در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت شان بود،
احساس واقعيت شان بود.
با نور و گرميش
مفهوم بی ريای رفاقت بود
با تابناکش
مفهوم بی فريب صداقت بود.

(ای کاش می توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بی دريغ باشند
در دردها و شادی هاشان
حتا با نان خشکشان. –
و کاردهای شان را
جز از برای قسمت کردن
بيرون نياورند.)

افسوس!
آفتاب
مفهوم بی دريغ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
با آفتابگونه ئی
آنان را
اين گونه
دل
فريفته بودند!

 

ای کاش می توانستم
خون رگان خود را
من

 


قطره
قطره
قطره


بگريم
تا باورم کنند.

 

ای کاش می توانستم
- يک لحظه می توانستم ای کاش –
بر شانه های خود بنشانم
اين خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست
و باورم کنند.


ای کاش
می توانستم!

 

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 8:31 | چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389

 

رفتن

       آمدن

رفتن

       آمدن

رفتن

       آمدن

رفتن

       آمدن

رفتن ...

 

 

 

دريا هم نمي‌فهمد

 

چه مي‌خواهد

 

                        

                                                 

     شهاب مقربین

 

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 16:49 | چهارشنبه چهاردهم مهر 1389

شعری از شاعری که نمی شناسمش

 

برفی سنگین نشست

 

درختی زیبا شد                  درختی شکست.

 

 

                          

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 9:45 | دوشنبه پنجم مهر 1389

مارگوت بیگل/ترجمه احمد شاملو

 

ساده است نوازش سگی ولگرد                                                                                                               

شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود

وگفتن اینکه سگ من نبود

 

 

ساده است ستایش گلی                                    

                                                     

چیدنش واز یاد بردن

که گلدان را آب باید داد

 

ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتن بی احساس عشقی

او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش

 

ساده است لغزشهای خود را شناختن

با دیگران زیستن به حساب ایشان

و گفتن که من این چنینم

                                                                          

ساده است

که چگونه می زی ایم

 

باری زیستن

سخت ساده است.

 

                                 

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 19:18 | دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389

 

شاید من فقط کمی کنجکاو بودم!

 

شاید من فقط کمی کنجکاو بودم چون حمید حالاتی داشت که خوشم اومد و صبحش که با اون و میلاد توی خیابون انقلاب به سمت خونه می رفتم من با اونها در مورد این حرف می زدم که چقدر راحت می تونم از آدمها متنفر بشم و احساس بدی هم نداشته باشم.میلاد که اساسا بی اعتنایی رو به نفرت یا دوست داشتن ترجیح می ده ميگفت اين نفرت و خشم فقط ميتونه به خود ما آسيب بزنه اما حمید که اول به من گفت بی توجه باش! نظر منو داشت كه باید از عده ای متنفر بود اما حرفش اینبود که تنفر وقتی قدرت ضربه زدن نباشه بده و در ادامه گفت بقدري از ايراني ها متنفرم كه اگه قدرتشو داشتم یک سوم ایرانی ها رو می سوزوندم اونهم نه به صورت تک تک بلكه همه رو يه جا جمع ميكردم و آتيش ميزدم!حمید این حرفها رو با خونسردی و كاملا جدي ميگه.

چند روز قبل از این موضوع که اصلا هم ربطی به این موضوع نداره چند تا ترامادول از حمید گرفته بودم.و دیشب یکیشو خوردم و چون همیشه این احساسو دارم که بدتر از ایناشم رو من اثری نداره یکی دیگه هم خوردم و همین موجب آفرینش یک شب عجیب وغریب شد.

ابتدا حس آرامش و كرختي كمي ميكردم ولي اولین واکنش خفت بارم این بود که وقتی همسایه مون برای بررسی کولر و نم دیوار و این چیزا اومد خونه ی ما ،به محض اینکه از در اومد تو،تمام قدرتم رو جمع کردم تا بتونم بهش بگم سلام و بعد با سرعت نور به سمت حموم دویدم چون اولين تهوع لعنتی خیلی ناگهانی به سراغم اومد.بعدش که اومدم بیرون همسایه رفته بود ، بازم حس خوبي داشتم ولي باز چند بار بالا آوردم و میلاد هم فقط ميگفت:این هم از ترامادول خانوم. حالا الان خیلی خوشحالی؟ خیلی لذت بخشه؟!من هم حرفي نداشتم و ميگفتم ولي حس خوبي داره! و بعد با حالت گیجی رفتم جلوی فارسی وان دراز به دراز افتادم و یادم نیست شاید آخرین قسمت افسانه ی افسونگر بود یا شاید هم یه سريال دیگه ي شرقي ،فقط می دونم که چشمام مرتب باز وبسته میشد و چند تا چشم بادومی بی ریخت از جلوی چشام رژه می رفتن .

میلاد چراغا رو خاموش کرد و گفت: بهتره بخوابی.خودش هم رفت توی اتاق و پشت کامپیوتر نشست(طوری که من می تونستم ببینمش) و من می دونستم که میخواد تا صبح بشینه.و به جای شب به خیر گفتم:خداحافظ میلاد... وبعد گفتم:یه بوس کوچولو رو میذاری ببینم.که گفت:......(نمی دونم چی گفت،چون بعدش رفتم توي خواب و بيداري و توهم!)

وقتی از اون حالت بيرون آمدم هنوز فارسی وان روشن بود و فهمیدم که دو سه ساعت گذشته.چراغ اتاق روشن بود.رفتم توی اتاق و بدون اینکه چیزی به میلاد بگم یه دفعه همه ی لباسامو درآوردم و اون گفت:داری چیکار می کنی؟! منم که سرم داشت حسابی گیج می رفت فقط بهش نگاه کردم و پریدم تو حموم!

آب سرد که چه عرض کنم،زیر آب یخ رفتم و حاضر نبودم به این عذاب خاتمه بدم.در تمام مدتی که زیر دوش بودم داشتم به یه موضوع بیخود فکر می کردم:چرا شامپوی من تموم شده؟الان چه وقت تموم شدن شامپو بود آخه؟(در حالی که امروز صبح رفتم دیدم شامپوی من اصلا تموم نشده بود و من فقط فکر می کردم تموم شده(توهم)!

بعد از اون حموم کوتاه خیلی حس خوب و کنترل ناپذیری بهم دست داد و تازه فهمیدم که حمید چی می گفت! اگه اينا رو نداشت كه فوق علامه قبول نميشد! انگار تمركز بيشتري داشتم و همه چيز رو بيشتر درك ميكردم، صداهاي بيشتري ميشنيدم، مثل اون يكي دوبار گرس بود.لذت هام هم بيشتر بود.همش به میلاد می گفتم خیلی حالم خوبه،خیلی عجیبه.و بعد چند دقیقه یکبار این حرفا رو تکرار می کردم.یه بار هم بهش گفتم که میلاد میخوای فردا برات بیف استراگانوف درست کنم؟عزیزم فکر می کرد توهم زدم.گفتم بخدا خیلی آسونه.تو یه مجله خوندم.و میلاد گفت:اگه ميخواي با يه كار عشقتو به من ثابت كني فقط بخواب.

انقدر حالم خوب بود که دوست داشتم یه کاری که خیلی دوست دارم رو انجام بدم ولی هیچی توی ذهنم نبود فقط دوست داشتم بخندم.و گاهی متوجه بودم که میلاد داره حالات منو نگاه می کنه ،اون وقت با خودم می گفتم حتما الان خیلی مسخره شدم!

فیلم رستگاری از شاوشنگ رو گذاشتم و حس می کردم دارم بهترین فیلم سینما رو میبینم یه کمش رو که دیدم حس کردم زیر نویس های فیلم دارن بزرگ و بزرگتر میشن تا جایی که همه ی صفحه ی لپ تاپو گرفتن و انقدر وحشت کردم که  سریع خاموشش کردم.پا شدم تا یه غذایی گرم کنم تا بخوریم،سر حال تر از همیشه بودم وبه میلاد گفتم بیا غذا بخوریم.وقتی داشتم بشقاب ماکارونی رو می آوردم دوباره همون حس تند تهوع سراغم اومد و همونجوری با بشقاب دویدم و ماکارونی های بیچاره رو زمین میریختن.هيچي نخوردم و رفتم دستشویی.حس تهوع بود اما حالم بهم نمی خورد.هر چند که من واقعا به تهوع عادت دارم و بيشتر از هر كسي به تهوع دچار شدم و واسه همین عادتم ،دیگه خیلی اذیت نمی شم.

همینجوری روی خودم آب می پاشیدم بعد که اومدم بیرون حالم خیلی خوب بود.کلا اون شب اصل عدم تناقض  رو ابطال کردم چون در عین حال که حالم خیلی بد بود حالم خیلی خوب بود حتا وقتی که تهوع داشتم.

همش توي جام جلوي لپتاپ خواب و بيداري بودم.بعد صدای پایی توی راهرو شنیدم و گفتم میلاد کی داره انقدر محکم راه میره؟میلاد گفت:خیلی عادیه،محکم نیست.من هم گفتم:چی میگی؟من مطمئنم یکی داره پشت در پاشو به زمین می کوبه.

گاهي هم خودم ميدونستم كه اراجيف ميگم . ميلاد ميگه يكبار پاشدم گفتم من هر چي ميگم تو حق نداري جواب بدي چون كلا قاطيم!

چند دقیقه عذاب...چند دقیقه لذت...چند دقیقه تهوع...چند دقیقه فیلم...

دیگه انگار به هر کدوم از پلک هام دو تا وزنه ی صد تنی بسته بودن و تلاش سیزیف وار من برای بیدار موندن...نهایتا خواب.

یک ساعت بعد...شاید چهار صبح بود.

با وحشت از خواب می پرم و میگم:میلاد!میلاد!میلاد!دارم آتیش می گیرم.

میلاد حس می کنم دو تا زن چادری گنده که یکیشون عینک داره توی کوچه ی ما هستن.اونا دارن میان اینجا.تو رو خدا مطمئن شو که در بسته اس!

ولي بعد خنديدم و خودم هم ميدونستم توی توهمم اما توهم رو دوست داشتم

دیگه یادم نیست.صبح بیدار شدم، و روزی همچون روزهای دگر...

 

 

 

پ.ن:قبلا هم ازاین لعنتی ها خورده بودم ولی هیچ اثری روم نذاشته بود طوری که انگار آسپرین بچه خورده بودم!پوست کلفت تر از این حرفا بودم که این چیزا روم ااثر کنه.قبلا ها تجربه های موحش تری داشتم(وقتی که توی شرایط خاصی قرار داشتم و لطمه زدن به خودم برام عادی شده بود) اما اينبار افتضاح بود.هر چند که گذشت...

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 2:25 | جمعه نوزدهم شهریور 1389

رساله ی انسانی که منم (باب اول)

 

هرگز از هیچ چیز احساس گناه نکرده ام،و حس می کنم که هیچ چیز نمی تواند به من آسیب زیادی وارد کند و مثلا نوشابه که معده ی همه را سوراخ می کند برای من که ناراحتی معده دارم اصلا ضرری ندارد و یا لااقل با خوردنش روحیه ام که بهتر می شود!در طول زمان آنقدر عوض شده ام که باور نمی کنم و نمی دانم که بهتر شده ام یا بدتر؛و اصلا چنین ارزیابی ای احمقانه است.به خاطر همین کمتر می توانم از واژه هایی همچون(همیشه،برای ابد و مانند اینها)استفاده کنم.(و با این حال این کار را بسیار می کنم.)

خودم را بسیار بیشتر از هر چیزی دوست دارم و برای همین هم هست که یکسال تمام را با تفکر و تصمیم به اینکه: "کاری کنم که دیگر نباشم"گذراندم و هیچکس این را نفهمید و خوشحالم که هیچکس نفهمید و باز هم که اینجا می نویسم کسی نمی فهمد و همه سعی دارند که بفهمند چون انقدر با این واژه ها تحریک شده اند که اگر نفهمند فکر می کنند که خیلی نفهم اند!

اما نفهم نیستند...خودم هم به سختی می فهمم.

حرف کمتر آدمی را قبول می کنم و فکر می کنم که تمام پزشک ها دروغ می گویند و تمام روان پزشک ها و روانکاو ها و دندانپزشکان که فکر می کنند دارند به ما خدمت می کنند یک مشت دزد خوش تیپ و موجه هستند و فرقشان با دزدهایی که از دیوار مردم بالا می روند این است که آنها از دیوار بالا نمی روند!راست دستشان را می کنند در جیب تو و با لبخندی ملیح بخشی از حقوق ماهیانه ی تو را که به خاطرش قاعدتا زحمت کشیده ای(و بعضی ها هم که البته قاعدتا زحمتی نمی کشند ولی همیشه در جیبشان پول هست)را برمیدارند و شاید آن را صرف عوض کردن مبلمان اتاق کودکشان کنند، چون احتمالا برای فرزند آنها لاگوست دیگر خیلی تکراری شده!!و این در حالی ست که فرزند نوزده ساله ی تو به جای مسائل با اهمیت تر هنوز رویای خوابیدن روی تخت را دارد! من فقط پزشکان داخلی و عمومی را دوست دارم آنهم در کلینیک 16 آذر چون ویزیتشون خیلی کمه و مطمئنم بمحض اینکه کارت دانشجوییمو ازم بگیرن از همشون متنفر میشم.

از سالهای کودکی به شعر علاقه داشتم و بهتر است بگویم به کلمات.و با خواندن ترجمه های احمد شاملو انقدر مشتاق شدم که خودم هم نوشتم و هنوز هم می نویسم و یکی از معدود چیز هایی که به آن مطمئن ام این است که زمانی نخواهد رسید که من از نوشتن خسته شوم حتا اگر که نوشته هایم به ابتذال کشیده شوند چون من به هیچ وجه در خودم رسالتی نمی بینم که بخواهم آدم های بی اخلاق را با اخلاق کنم یا مراقب باشم که آدم های با اخلاق نکند گمراه شوند.

و راستی من به همه شک می کنم.

گاهی به دوره ای فکر می کنم که حداقل ماهی یکبار کوهنوردی می کردم و انگار هیچ چیز دیگری نمی خواستم جز این.من تمام روز را می خندیدم.و شب که به خانه می رسیدم زود به حمام می رفتم و زیر دوش یکهو میزدم زیر گریه.چون فکر می کردم که من سهمی از خندیدن ندارم.فکر می کردم که دیگران را گول زده ام و فکر می کردم که وای..چقدر عذاب وجدان دارم.رسالتی که من در زندگی ام داشتم،مستلزم تماما رنج کشیدن بود،و من از حوزه ی رسالتم پا فراتر(و نه فروتر)گذاشته بودم چرا که من خندیده بودم.

گاهی آدم به خاطر کارهای خوبی که کرده عذاب وجدان می گیرد چون فکر می کند که کارهای بدی کرده.

راستی گریه کردن زیر دوش خیلی خوب است به چند دلیل:1.هیچکس نمی بیند.

2.هیچکس نمیفهمد.

3.خودت هم خوب نمی فهمی چون نمی توانی مرز اشک هایت را با آب حمام تشخیص دهی.

4.فواید دیگری دارد که من نمی دانم،(این مورد چهارم که خنده دار نیست؟یا هست؟حداقل بچه مسلمون ها که نباید بهش بخندن چون خودشون در مورد قرآن اینطور صحبت می کنند:فواید زیادی داره که ما خیلیشو نمی فهمیم!!)یکی نیست بهشون بگه اگه تو نمی فهمی کی باید بفهمه،اگه فقط خدا وامام علی می فهمن پس چرا این کتاب واسه تو اومده؟خدا (یا شاید هم پیغمبر)که خودشون اینارو بلد بودن؛لازم نبود یادداشت های شخصی شونو علنی کنن.

و ویژگی دیگه ای که من دارم ، اینجا خودش رو نشون داد:پراکنده گویی.و دلیلش هم اینه که من فکر می کنم همه چیزه دنیا به هم ربط داره.

من عاشق زیبایی های ظاهری هستم و حتما به خاطر همینه که روزی صد بار میرم جلوی آیینه و به خودم نگاه می کنم و فکر می کنم که من خیلی خوشبختم.بعضی وقتها هم ساعت 12 شب میرم تو اتاق و کلی آرایش می کنم چون اصلا ممکن نیست که پوستم خراب بشه و بدم میاد به این چیزا فکر کنم. 20 دقیقه می مونم به خودم نگاه می کنم و بعد که از اتاق میام بیرون؛میلاد با لبخند و گاهی ناراحتی و یا احساسات نهان دیگه(ولی هر چی باشه تعجب نیست چون این دوره توی دو ماه اول زندگی با من طی شده!!)بهم میگه:باز چه ات شده؟!

و من خیلی دوست دارم که اون اینو می گه ولی ترجیح میدم به جاش بگه:دیوونه شدی؟و منم بگم:نه!

و بعد هم همونجوری می خوابم و صبح که پا میشم  میبینم بالشم دیگه بالش نیست؛رنگین کمان شده!!!

 

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 23:5 | سه شنبه شانزدهم شهریور 1389

 

نامه ای علنی به میلاد

 

 

امروز درست یکسال از زمانی که ما رسما زن و شوهر شدیم میگذره و این موضوع باعث میشه که من به تمام این یکسال فکر کنم و نمی دونم چرا حالا که می نویسم بی جهت گریه ام میگیره؟ تو خواب بودی.من تمام دیشب رو فکر کردم(من خیلی فکر میکنم)و حالا که مشغول این نوشته ام تازه هوا روشن شده و تو خوابی.

میدونی من الان کجا نشسته ام؟ بین اون کارتون های کتاب که تازه جمع کردیم و بین یه عالمه کاغذ و دفتر و کتاب و روزنامه های باطله که میخوام دور ظرف ها برای اسباب کشی بپیچم تا نشکنه! آخه نمیشد چراغ اون اتاق رو روشن کنم چون دوست نداشتم بیدار شی و منو در حالی ببینی که با این موهای به هم ریخته در حال نوشتنم.

انقدر کند تایپ میکنم که خودم حرصم میگیره،شاید بهتر بود روی کاغذ می نوشتم.

دیشب بعد از اینکه فیلم انتخاب سوفی رو دیدیم(و من می دونم که ناراحت شدی که تا آخر فیلمو باهات ندیدم،چون من واقعا حوصله ش رو نداشتم)من دوست داشتم که زودتر بخوابم و همین کارو کردم و تو هم طبق معمول همیشه حتما چند ساعت بعد از من خوابیدی. وقتی بیدار شدم ، تو خواب بودی و هنوز شب بود. و از اون لحظه تا این لحظه من دارم به تو فکر میکنم...

پارسال این موقع حالم خوب نبود، اصلا خوب نبودم. و اون روز ها بدترین روزهای من بود و انقدر بد که هرکسی جز تو حتما منو رها میکرد.اما یک اتفاق افتاد: تو با من موندی و به من قول دادی که تا آخر زندگی با من باشی. به من ثابت کردی که همه ی اون حرفایی که وقتی فقط دو تا همکلاسی و دوست بودیم بهم میگفتی راست بود. آدمای کمی بهمون تبریک گفتن، اما برامون مهم نبود. چطوری تو نامه ی علنی باید حرف بزنم؟ اینجا نمیشه خیلی چیزها رو گفت. چند روز بعد از عقدمون برای مدتی از هم دور شدیم تا من بهتر بشم. و تو هر روز چقدر تو مسیر بودی تا بتونی منو ببینی و اون جاده ی خاکی لعنتی رو میومدی چون فقط می تونستی در روز یک ساعت منو ببینی. و شاید چون من به اون یک ساعت نیاز داشتم.

گذشت و بهتر شد...

من اومدم پیش تو زندگی کردم و هر روز که میگذشت،من به این فکر میکردم که تو رو خیلی بیشتر از قبل دوست دارم.

چقدر با هم شعر خوندیم، فیلم دیدیم. چقدر بهم کمک کردی تا درس های دانشگاه رو پاس کنم.

میلاد!میلاد!من دوستت دارم. من هر چی که به تو ربط داشته باشه رو دوست دارم، لباس هات، کامپیوترت، کتاب هات، حتا جورابات و حتا اون پوستر شجریان که میگم از رو دیوار بردار و بر نمی داری.

من عاشق اینم که برای تو صبحونه و اون یکی دو نوع غذایی رو که بلدم حاضر کنم، و خیلی دوست دارم که اشعار نصرت رحمانی رو میدی تا من برات بخونم. وقتی که تست دوبله و گویندگی رادیو قبول شدم اما نشد که برم خیلی ناراحت شدم و با خودم گفتم اینجوری استعدادم هدر میشه! اما حالا وقتی شعر های خودم یا هر کسی رو برای تو میخونم حس میکنم همین کافیه:

با تنت برای تنم لا لا گفتی

چشم های تو با من بود                                                                                                           

و من چشم هایم را بستم

چرا که دست های تو اطمینان بخش بود

 

راستی دیشب یاد اولین باری افتادم که باهم رفتیم بیرون. یه روز بارونی بود و من دقیقا همون روز ضایه ترین لباس هامو پوشیده بودم چون قرارمون از قبل تعیین نشده بود(خودت بعدا بهم گفتی که چرا اون روز مانتوت انقدر چروک بود؟!! و من گفتم:خوب چون اتو نکرده بودم!). وقتی تو توی دانشگاه و کنار دانشکده حقوق که یکبار دیگه داشتم به تنهایی مسیر تکراری دانشگاه رو طی میکردم ، اومدی پیش من و ازم خواستی که باهم باشیم و حرف بزنیم من قبل از هر چیزی به تو گفتم: راستشو بگو، موهای من خیلی ضایه است؟! تو هم گفتی که: نه،چرا اینطوری فکر میکنی؟ (اولین باری بود که میخواستیم مفصل حرف بزنیم و خیلی دهاتی بازی بود اگه جواب این سوالتو میدادم.اما الان جوابشو میگم،چون دیگه از همه چیزه من خبر داری و حتما اینم میدونیکه:موهای من زیر بارون چقدر وز و بد حالت میشه و دقیقا مثل یه تیکه اسکاچ!! اما شکل توجیه شده اش اینه که همه جا میگم:موهای من مجعده!!)

بعد همینطور که بارون شرشر رو سرمون میریخت با حالتی مردد گفتی، اگه بریم بیرون از دانشگاه برات مهم نیست که یه وقت بچه ها ی دانشگاه مارو ببینن؟ (آخه فضول که کم نبود اون موقع!!!)منم قاطعانه گفتم: نه،اصلا مهم نیست. بزن بریم...

رفتیم یکی از کافه های نزدیک دانشگاه وچند ساعت حرف زدیم از مهمانی افلاطون تا بی قراری های من و انتظار تو.

لحظه ی خداحافظی دست منو گرفتی و من مطمئن بودم که این دستها،هرگز دست منو رها نمیکنه.

حالا تو اینو ثابت کردی چون تو نزد من خیلی محبوب و محترمی.

بعد از اون چقدر قهر کردیم چقدر آشتی کردیم. ما الان با هم زندگی میکنیم چراکه باید با هم زندگی کنیم، چون دیگه غیر از این برای من یکی که امکان نداره.راستشو بگم: من وقتی که با تو حرف می زنم حس می کنم که یه دختر بچه ی دبستانی ام.

امروز دوست دارم با هم بریم سینما و تئاتر و پارک و رستوران!. چون برای من امروز خیلی عظیمه و دوست دارم الان که خوابیدی آروم بیام و کنارت بخوابم چون برای من هیچ بهشتی به قدر آغوش تو واقعیت نداره...

                                                                                       

 

 

                                                                                 گنجشک کوچک تو

                                                                        ۲۶ مرداد ۱۳۸۹ - تهران

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 16:44 | سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389

از خطاب به پروانه ها

 

                                      

    

       

        برای مردن            مرا میان مریم ها و نرگس ها نگذار

        مرا رها نکن          در آبهای جهان

        به کهکشانها هم          مرا نسپار

 

 

 

!! نوشته شده توسط ورونیکا | 12:8 | شنبه شانزدهم مرداد 1389

RSS